آموزش زبان انگلیسی Extra آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
سریال های کره ای جدید
سریال تو کی هستی+روزگار شاهزاده
سریال های کره ای 2009 اینجاست!
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 13 بهمن ماه سال 1388

این روزا حس عجیبی دارم !!

حس عجیب و کثیف!!

حس فاحشگی !! به قوله هنگامه : جندگی !!!

شاله سفید با پالتویه جدید با رژ لب قرمز که حسابی با شال سفید خودشو نشون میده !! همراه با آرایش چشم مشکی که حسابیه حسابی آدمُ شبیه جنده ها میکنه !! رنگ موهام هم که تو زمستون حسابی خوشرنگ می شه.با این همع تیپ حسابی نگاه خیره ی مردها رو رویه خودم حس می کنم !!

حسابی جوری که حس می کنم می خوان قورتم بدن !!

نمی دونم چرا اما حسیه که دارم ! قبلن این مدلی نمی گشتم اما یه چند روزه که این کارا رو می کنم.شاید دارم با خودم غیض می کنم !!

اما تحریک کردن مردها اصلاْ کاره سختی نیست !!

این چند روزه اینو خوب فهمیدم !!

آخرش هم نمی دونم قراره به کجا برسم اما می دونم که باید زودتر خود رو جمع کنم و این حس رو دور !! چون اگه قرار باشه بااهمین تیژ بگردم شک ندارم به زودی یکی ازاین مردا بلا سرم می یاره و این همه عمر نگهداری از خودم یه شبه با یه حرکت از بین می ره !! فقط با یه هُل با یه بوسه با یه لب !




اوف ف ف ف ف ... نوشته هام هم دارن سکسی می شن انگاری !!چه وحشتناک !!

من به زودی تغییر می کنم !! این رو خوب می دونم.چیزه زیادی به تعطیلات نمونده ! من مجبورم صبح زود پا شم و کاره تایپ کنم !! قبل از امتحانات فکر می کردم می تونم تا لنگ ظهر بخوابم. اما اشتباه کردم !! من می خوام خودم پول از خودم داشته باشم !! مامان اینا می دن اما خودم می خوام داشته باشم ! کاره خودم زحمت خودم و بیدار موندن خودم !!!

فردا می رم سره کاره مرضیه !! بعد از ظهر مجبورم اونجا بمونم !! باید جایه اون کار کنم !!بدون حقوق البته !


راستش به یه ورم که بودن ادما انگار نبودنشونه ! مثله الآن که چراغ یه عده خاموشه یه عده روشن و یه عده هم آفلاین !!

من نمی خوام خودم رو به زور به کسی بندازم ! وقتی کسی حتی زحمت یه سلام گفتن هم به خودش نمی ده پس فکر می کنم من هم ساکت بمونم بهتره ! حتماْ اون شخص یا حوصله ی من رو دیگه نداره یا هم که کلاْ دیگه نمی خواد من رو ببینه ! من مزاحم نمی خوام باشم !!

من دنباله حقیقتم اما.به هر حال با همه ی این اوصاف همه چیز به یه ورمه !! حتی به دو ورم !!


+ من مستحق بهترین ها هستم ! هیچ هم سن و سال الآن اینقدر کار نمی کنه !! خوشحالم که مثله یه عده ژوله مفته بابام رو نمی گیرم و خرج کنم ! خوشحالم که خودم می خوام پول در بیارم !!

حالا می فهمم من با خیلی ها فرق دارم ! و از این قضیه خوشحالم !

یکشنبه 11 بهمن ماه سال 1388

فقط الآن درد دارم !!

خودمم نمی دونم چرا نشستم پایه نت !!

معده ام هم به خاطر مسائل دیشب درد می کنه !!

می دونم !!

نمی دونم چرا خودم رو اینقده اذیت می کنم !!

احمقم چون !!

امروز رفتم مشاوره !! فایده ای نداشته !! یا رومیه رومی یا زنگیه زنگی !!

به جهنم همه چیز !!

اما معده ام درد می کنه !!

کاش یکی دردم رو کم کنه !! هیچی هم قرص نداریم !!

تا صبح امیدوارم زنده بمونم !!

شنبه 10 بهمن ماه سال 1388

هه ! به خودم هه ! به تمام وجودم هه!
من همیشه خوش خیال بودم ! هر بار که به خودم نهیب می زنم که " هی رفیق ، کجایی ؟! چرا دست بر نمی داری ؟! " اما انگاری یه گوشم دره و اون یکی هم دروازه !!
آره رفیق! دلم گرفته و نمی دونم چرا دست از سرم بر نمی داره !! این روزا انگاری فشار روم زیاده ! از حرفایه دیشب و لحظه هایی که داشتم و گذروندم متنفرم !!
من زیاد انتظار ندارم از کسی اما این انتظار رو دارم که وقتی با منه و لحظاتش رو داره با من می گذرونه با من باشه !!


+ دیشب تولد ملاحت بود ! من هم رفتم اونجا.براش یه پیراهن گرفتن.کلی پاساز رو گشتم تا آخر یه چیزی پیدا کردم !! خیلی خوشش اومد وقتی دیدش ! خوشحال شدم مطمئنان !! قرار شد تا صبح بیدار باشیم.من پایه بودم ما طبق معمول مزاحم همیشگی که خرمگش مجلسه بازم پیداش شد !! و ملاحت هم بی توجه به من رفت و با اون تلفنی حرف زد.من هم اومدم برای خودم تو هال رو زمین دراز کشیدم و تا صبح همونطور خوابم برد.وقتی صبح پا شدم دیدم ملاحت رو مبل خوابیده ! مرضیه هم زنگ زد و گفت بیا خونه مهمون داریم.من هم در عین سردی تمام لباسم رو پوشیدم.ملاحت هم بدون معذرت خواهی منو بوسید و خداحافظی کردیم.
هر بار که اونجا می رم پشیمون می شم ! نباید برمنباید شب رو با اون باشم.نباید تحمل کنم.من مجبور نیستم اما چرا رفتم ؟! حتمن فک کردم تولدشه و یه شب هم ملاحظه ی من رو می کنه اما نکرد.
ما 2 تا دختریم اما این باعث نمی شه که ازش انتظار توجه نداشته باشم.نه نه نه اشتباه نکن ! ملاحت با همه ی دوستایه عالم برام فرق می کنه.واسه همینه که ازش یه انتظار دیگه دارم !! وگرنه بقیه که منو دور انداختن و من هم ... قبول کردم !
دیشب ازم پرسید : من با بقیه برات چه فرقیمی کنم ؟ بهش گفتم : من فرقیمی کنم ؟! گفت : آره خیلی ! گفتم : تو همون فرق رو برایه من می کنی !!
اما من میرم ! حتی اگه قرار باشه اینجا هم بمونم از پیش ملاحت می رم ! می رم و ادم بده ی ماجرایه ما اون می شه ! چون من دارم همه چیز رو تحمل می کنم و به روش نمی یارم.اگه کسی تو گذشته ی ما باشه و می دید ما چقدر با هم خوش بودیم الان می فهمید که چرا دارم این حرفا رو م زینم و این همه به خاظر بیتوجهی اش ناراحت باشم !! و چون هم کسی نیست پس نمی تونه من رو درک کنه !! چه شبهایی که ما با هم تا صبح بیدار بودیم و حرف می زدیم و می خندیدیم ... !! هی ! تموم شده ! و این رو هم قبول کردم !

+ من هستم و دنیایه تنهاییه خودم که یه روزی خیلی ها می تونستن بهش نزدیک بشن اما نشد ! ینی نخواستن.! انگاری من هر کسی رو که دوست دارم باید یه جورایی ازش بی توجهی ببینم ! این انگاری شده یه قانون ! این روزها هم یه رفیقه دیگه !! دنیایه مجازی هم انگاری سره لج داره !! بهتره بگم اصلن مهم نیست ! این جمله من رو ارضا می کنه انگار !!!

+ فقط امشب دلم گرفتم و می دونم تا فردا اثری از این نیست اما تنهایی ام موندگار تر می شه !!

چهارشنبه 7 بهمن ماه سال 1388

آره ... بالاخره تموم شد !!
خیلی عذاب کشیدم که بدمش اما بالاخره دادم و تموم شد !!
همیشه فکر می کردم این ترم خوب خواهد بود اما گه ترین ترمم محسوب می شه !!
فکرش رو نمی کردم !! ار الآن تا 20 روز دیگه تعطیلم !
راستش افسردگی گرفتم.خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرش رو می کنی و به نظر می یاد دلمم گرفته !! نمی دونم چرا اما من نهایت تلاشم رو کردم.رفتنم به یه مشاوره قطعی شد ! می رم. حسابی داغونم.حالم خوب نیست.ظاهرمم که مثله همیشه نشون نمی ده ! اما دوست دارم با یکی حرف بزنم در موردش !
از همه عقب موندم.این قضیه کاملاً محسوسه ! چیزی نیست که بخوام ردش کنم و بگم عیب نداره.در واقع از همه عقبم ! هیچ کاری نکردم.ترمم هم بد دادم. نمره هام در واقع افتضاح بود در صورتی که یکی دو تا رو فکر می کردم 20می شم اما پایین ترین نمره هام بودن.
امشب یه جورایی ام ! حس و حالی داشتم و دارم که تاحالا نداشتم ! حس عقب موندگی ام بدجوری داره اذیتم می کنه!
یه نیگاه به هم سن و سالام بهم نشون می ده که بیشتر از اون چیزی که فکرش رو می کنم خراب شدم !! هر چند این قضیه همش به خاطر دور موندن از خداست.انو خوب می دونم.دور موندن از خدا عواقب بدی داره که همیشه باید منتظرش موند.باید بگذره ... باید تحمل کنم !

+ اگه بشه می خوام دیگه بی خیال شم !! بی خیاله بی خیال باشم !! باید یه کاری کنم که بشه.خسته ام جدی جدی !! اونقدر که هیچ حس و حالی برام نمونده.اما اینارو کی می دونه جز خوده خسته ام ؟! جز خوده بچاره ام ؟! چشمام دیگه داره بسته می شه و منم دارم می رم به اغماء ...


+ من بالاخره یه روز مست می کنم و چند روزی رو نمیفهمم ! اون روز دور نیست !

شنبه 26 دی ماه سال 1388

من نمی فهمم ! دم غروب اینقدر پر انرژی بعد آخره شب طوری دلم گرفت یه هو که اشکم در اومد !!

آخر خودم رو نمی فهمم !

ینی نمی فهمم خودمم رو !

یه هویی همه چیز برعکس می شه و خدا می دونه بعدش ی می شه !!


+ دلم گرفت یه هو ! زنگ زدم هنگامه !! نمی دونم چرا به اون ! فقط زنگ زدم به اون ! هیچی هم نگفتم فقط چرت و پرت !! باید به کی چی می گفتم ؟! هیچی ! همون خفه شم بهتره !!


پنجشنبه 24 دی ماه سال 1388

هه !

احمقانست رفیق !!

همه چیزش احمقانست !!



+ وقتی حرفی نداری بزنی پس خفه شو !! می دونم که نمیفهمی چی می گم پس بازم خفه شو !!


+ به خیلی چیزایه نداشته ام !!! به درک به جهنم به هر چی اصن !!!!


چهارشنبه 16 دی ماه سال 1388

خب ...
روزایه سختی بود.خیلی خیلی سخت !
این روزا که پروژه داشتیم از یه طرف از طرف دیگه هم کاره تایپ داشتم و کلی مجبور بودم روش وقت بذارم.کلی هم خسته شدم.عیب نداره.در عوض توش مایه داره.پولی که آدم خودش کار می کنه و بدست می یاره کلی ارزش داره.آدم اصلن حال می کنه.
دیشب هم به خاطر کاره تایپ پرستو اینامجبور بودم تا ساعت 2 نصفه شب بیدار بمونم از اون ور هم ساعت 5 پا شم و دوباره تایپ کنم.خلاصه اینکه کارش تموم شد و امروزم بردم تحویل دادم.جالب اینجاست که ماره تایپ مرضیه هم بود که اونم تموم شد خدا رو شکرواقعا ً .
دیگه مثله اینکه جدی جدی باید درس بخونم و شروع کنم.از فردا می خوام شروع کنم و بخونم.می خوام بکوب بخونم.کافی نت هم نمی خوام برم چون می خوام بشینم خونه و درس بخونم.حالا البته شاید از خونه رفتم یه سر.
راستی پدرام بالاخره بهم زنگ زد.به یادش بودم.ساعت 8:50 شب بود یه هو دیدم یکی زنگ زد.فکر کردم بازم مزاحمه.اخه این روزا یه مزاحمه سیریش بهم گیر داده و ولم نمی کنه !! اعصابم رو خورد کرده.شاید دوباره سیم کارتم رو عوض کردم البته شاید.داشتم می گفتم بهم زنگ زد و کلی ذوقیدم.خوشحال شدم بعده مدتها صداش رو شنیدم.خیلی دپرس بود.مثله اینکه این ترم آخرین ترمی هست که داره می ره دبی.معدلش و کلاً اوضاع اون طوری که می خواد نیست.خیلی درساش سخته.مامان باباش هم اصرار دارن برگرده.برگرده بهتره البته.آدم تنهایی داغون می شه.خلاصه اینکه هر کارش کنی بازم کشور خودت بهترینه !!


+ یکشنبه بود.تو فلکه گاز.یه اتفاق مزخرف افتاد ! اصلن حال نکردم.احمقانه ترینهاش.یکی از اون حال بهم زنها !!

+ چند روز پیش رفتم خونه ندااینا.یاسمن هم اومد.با هم برگشتیم. بچه ی خوبیه.

+ امروز به خانم کس منش به جای طرح کارآفرینی یه جزوه ی تقلبی بهش دادیم.تاحالا تو عمرم به این تابلویی تقلب نکرده بودم.یکی از جزوه های دانشجوهای آقای عابدین زاده رو آوردیم.هنگامه آورد یعنی.کلی خندیدیم.انشاءالله که استاد نمی فهمه !!

+آقای عابدین زاده دیروز حالش بهم خورد و بردنش بیمارستان.قلبش گرفت مثله اینکه.به خاطر سیگاره.خدا  کنه خوب شه.من بهش می گم : گرد و تپل !! چون همینجوریه.انگار یه تیکه گوشته فقط.خیلی هم بامزست.حیفه همچین آدم با سوادی بمیره.دیروز هنگامه ازبین مدارکش 2 تا دکترا بیرون آورد.نمی دونست اون تو از دانشگاه امریکا  فرانکفورت هم دکترا گرفته !!

+ خوابم می یاد ... خسته ام ! می خوام برم حموم ! جسمم خسته ست !

یکشنبه 13 دی ماه سال 1388

شلوغ ترین روزهای زندگیم شروع شده !

البته تا یکی دو روز دیگه بیشتر ادامه نداره

دیگه تموم می شه .فکر نکنم امتحانات اینقدر سخت باشه که این برام سخت شده !!

دیروز پرستو و نشاط و مهین اومده بودن خونمون !

امروزم هنگامه و مهسا و سارا ! کلاْ درگیره پروژه شدیم !!

جدی جدی سخته !

فردا هم بازم پرستو اینا می یان !! به احتمالزیاد شب می مونن.

کلی داریم کار می کنیم !! هر چند گروه خودمون فقط سه نفری کار کردیم.ینی فقط من و مهسا و سارا ! هنگامه که پتو رو گرفت دوره خودش خوابید !!

خلاصه اینکه روزهایه شلوغ و با نمکیه!!


+ همه چیز خوبه فکر کنم.همه رو دوست دارم و دلم می خواد با همه خوب باشم.امیدوارم بقیه هم خوب بمونن !

پنجشنبه 10 دی ماه سال 1388
این روزها دارم به امتحانات نزدیک می شم ! هم می ترسم هم دوست دارم زودتر بیاد و بره ! کلاً خسته م !!!!

+ ایران باز هم شلوغ شده.باز هم تظاهرات و خون و خون ریزی و اعتراض و شعار!باز هم راهپیمایی های مکرر.باز هم قطعی اینترنت و قطع کردن sms !!
این همه اتفاقات داره می یفته و من دارم می بینم.خوشحالم که تو این دوره هستم چون حداقل برای نسل های بعد می تونم یه حرفی داشته باشم که این روزا بودم و شاهد چه چیزایی بودم !
نگران همه ی بچه هایی هستم که می رن واسه تظاهرات.مخصوصاً شبنم که م یدونم می ره و عین کله خرا پشت تلفن سیاسی حرف می زنه.هر بارم که می ره تهران و برمگیرده می بینم که یه بلایی سرش اومده.آخرین بار هم که مربوط به عاشورای امام حسین بود شلوغ شد و اونم جزو اونا بود.مثله اینکه خیلی زد و بند زاه انداخته بودن.بعده این اتفاقات هم چند بار راهپیمایی کردن که بگن ما موافق این آشوبگرا نیستن ! مسخرست !!!
من عقیده ام رو اصلن دوست ندارم بان کنم چون به خودم مربوطه حتی اینجا هم دوست ندارم بگمش.اما به هر جهت فکر نکنم اسم این عقاید رو ترسو بودن و احمق بودن و خودخواه بودن گذاشت.اینا صفت هایی بود که با صحبت با پدرام بهم گفت !! خیلی برام جالب بود که این حرفا رو داره بهم می زنه.نه اینکه از توهینش ناراحت شده باشم اما نه اینکه هیچ وقت توهین نمی کرد به خاطر همین تعجب کردم.حتی وقتی گفتم بذار به حساب حماقتم گفت آره.شاید !! انگار این اون پدرامی نیست که من می شناختم !! کلاض این بچه خیلی تغییر کرده.خوبه من کاریش نکردم.همیشه سعی کردم خوب باشم واسش.هیچ وقت عصبانی نشم و کلاً باهاش راه بیام.تغییرات اون واقعاً زیاده وخیلی هم به چشم می یاد ! متاسفاته بدی که الآن بیشتر از همه به چشم می یاد اینه که وقتی از یکی دیگه دلخوره و روابطش بهم خورده با همه بهم می زنه اتگاری.انگار مثلاً منم بهش بدی کردم !! نمی دونم.به هرجهت دیروز احتمالاً ایران اومده.گفته بودم بهم خبر بده وقتی که رسید .هنوز که چیزی نداده.می خواد بره تو جنبش سبز شرکت کنه.دروغ چرا ؟ بابت این قضیه خیلی نگرانشم.فرقی نمی کنه.به هر جهت احتمال گیر افتادنش زیاده.امیدوارم خوب باشه تا وقتی که برگرده.با همه ی تغییرکردناش من که تغیر نکردم ، بیشتر براش دعا می کنم که خدا این روزا بیشتر هواش رو داشته باشه.اون که هیچ وقت نمی فهمه این کارا رو .
+ شبکه های BBC و VOA رو زدن.دیگه نمی شه دیدشون.کلی ضدحال خوردم BBC رو زدن.من برنامه کوک رو دوست داشتم.

+ امروز یکی خیلی مصر بود که بهم نزدیک بشه اما من مثله همیشه !!چرا راه نمی دم به کسی؟!!

+ خبر زیاده.تا چند روز بعد بازم می یام ...
دوشنبه 7 دی ماه سال 1388

دیروز زل زدم به درخت های بیرونه پنجره که خیلی خشک و با خالتهای عجیبی دور هم تنیده بودند !
بعد به خودم گفتم : اگه قرار باشه ۴ قدم دیگه هم دور شم اون موقع دیگه نمی شه منو دید ! دیگه نمی شه پیدام کرد ! 



بیشتر سعی می کنم درس بخونم ! دیروز تاسوعای حسینی بود اما مثله اینکه بازم تهران شلوغ شده بود و رشت هم !
اینترنت هم بردن به فاک !یعنی یاهو و اینا !


+ بیشتر اگه بخوام نگاه کنم دور شدم.خیلی دور ! با کسایی که اینجا هستن خودم خواستم دور شم و کسایی هم که اینجا نیستن نمی دونم بگم خودشون خواستن یا یه هو اینجوری شد !


اما خب ... قول می دم نزدیک شم بازم ! ینی می خوم که بشم ! حالا فرقی نمی کنه شدن یا شدم !

فردا یه روزه بهتره ... می دونم این رو ! :)


شنبه 28 آذر ماه سال 1388

نشست تو یه جا

نگاه کردن به عکسا

به خانواده ی یکی دیگه !!
بعدم فکر کردن درمورد اینکه چه جورین !!
چه فکری ان !

چه حرفی ان !
کار احمقانه ایه

می فهمم !
اینم کاره دیگه !!



+ وقتت رو بهتر تلف کن ! چیزی به پایان جهان نمونده و تو هنوز درگیری !! دنیا که هنوز به ۲ تا ورته که !!



پنجشنبه 26 آذر ماه سال 1388

کلاْ هوا بدجوری بهم ریخته

هم اوضاع اینجا

می فهمم !

می گذرونم

به قوله پرستو که همیشه میگه کلاْ زندگیت به یه ورت باشه !
ما گذاشتیم به یه ورمون

این روزا اتفاق زیاد افتاده

اما نه اینکه ننوشتم یادم نیست

در هر صورت امروز سالگرد مامان بزرگ شاه خانمه

اینترنت هم اوضاعش خرابه

روزه ۱۶ آذر می گن عکس امام خمینی رو دانشجوها پاره کردن

راست و دروغش فرقی نمی کنه

به هر جهت فرقی به حاله من نمی کنه !!

من در هر صورتش راضی ام به رضایه خدا !!
یه پروژه دارم که باید یکشنبه تحویل بدم

کلی روش کار کردم

سخته اما مطمئنم میتونم

از هیچ کس خبره خاصی ندارم !
البته چرا از یکی از بچه ها ایمیل گرفتم تازگی !!

به هر جهت امیدوارم به خیر بگذره همه چی !!

سه شنبه 17 آذر ماه سال 1388

بی دروغ

 دلگیرم !!

همین !

پنجشنبه 12 آذر ماه سال 1388

وای ...
هوا داره زیادی سرد می شه.مثله اینکه به جای پاییز زمستون اومده.وقتی دارم می رم بیرون یه بلوز کلفت کاموا با جوراب کاموا که تا زانوهه با پوتین و مانتویه تقریبا ً کاموا می پوشم اما بازم سرمه !هرچند اخرین باری که دکتر رفتم گفت چربی ات پایینه! ملت دارن از چربی زیاد می میرن اما من دارم از بی چربی ای می میرم !

روزایه بدی نیست ... می گذره ! خبری از هیچ کس نیست.از همه بی خبرم و با خبر !
این روزا هی تصمیم می گیرم برم سره خاک مریم اما نمی دونم چرا قسمت نمی شه.تنها هم که نمی شه.این ملاحت و آرمین هم که می خواستن منو یه بار تا اونجا برسونن انقدر فس و فس کردن که سرآخر آرمین دیگه ماشین رو از دست داد.تو این شرایط خودم ببا پاهای خودم برم بهتره !
فردا قراره محسن یگانه بیاد رشت کنسرت بذاره.هنگامه و سارا بلیط خریدن و دارن می رن اما من دیدم گرونه نمی صرفه نخریدم !
شنبه و یکشنبه عیده و تعطیل کردن.ینی عید یکشنبه بود اما شنبه هم تعطیل کردن.البته فقط مدارس و دانشگاه ها ! منم کلاً هفته ی بعد رو خونه مهمونم و نمی خوام برم دانشگاه !حوصله ندارم اولاً دوما ً می خوام درس بخونم.بهتره یه کمی از خیلی چیزا دور باشم !

+ تا به امروز هیچ چیز خاصی من رو نکُشته پس از این به بعد هم نمی کُشه !

یکشنبه 8 آذر ماه سال 1388

این روزا که گذشت بیشتر در فکر نیلوفر بودم.بیشتر به فکره روزهایی که با این رفیق ما داشت و گذشت و یه هو همه چی بر باد فنا رفت...
البته می دونم که همه چی دلیل داره و احتمال اینه من خیلی از دلیلها رو ندونم زیاده.سعی می کنم هیچ قضاوتی نکنم.البته یه قضاوتی تو ذهنم هست که مربوط به خودمه.دلم یم خواد اینجا هم بگمش چون رو دلم مونده ...
نیلوفر و پدرام تیر ماه سال 88 رابطه اشون قطع شد.ینی موقعی که پدرام ایران بود.31 مرداد هم که میره دبی از اون به بعد فکر کنم سر جمه من 10 یا 12 بار دیده باشمش تو اینترنت.سر و ته که حساب می کنم همین قدر شده.ینی دلیل این همه نبودنش اینه که چون با نیلوفر بهم زده ؟ ینی این همه مدت این رفیق ما ، مارو داخل ادم حساب نکرده بوده ؟ اگرم بوده به خاطر نیلوفر بوده ؟ ما هیچ بودیم این وسط ؟ ینی از دیدن من خوشحال نمی شده.ینی وقتی می گفته خوشحال شدم دروغ بود؟!
ینی این همه مدت فقط نیلوفر بوده ؟ اگه نبوده پس چرا بعده رفتنش این همه که واسش آنلاین می شم یه سلام هم واسم نمی ده! ینی هست و نمی ده ؟! یا اصلن نیست ؟ ینی نیلوفر این قدر مهم بود که واسش بوده ؟! بین اون همه ادد لیستی که داشت البته انتظار زیادی ازش ندارم که چقدر به این رفیقش توجه کنه و یه نگاهی بهش بندازه ! یه دنیا سوال دارم ! کاش بدونم منه ادم واقعاً چقدر براش اهمیت داشتم و دارم ؟!
البته می دونم که خودم مهمه که چقدر واسه خودم اهمیت داشته باشم.خودم هم واسه خودم دارم.اینو مطمئنم! اما خب سوالایه ذهنمه دیگه.
دلم میگیره از این همه بی توجهی !!!! 


می دونی چرا ادما اینجوری رفتار می کنن ؟! جوابش اینه ! چون من رو هنوز نشناختن ! اصلن همنشناختن.اگه می شناختن اونقوت می فهمیدن من ارزش این بی توجهی ها رو دارم یا نه !!




+ هفته ی آینده رو نمی خوام برم دانشگاه.حالم خوب نیست.البته به زودی آزاد می شم.ینی چون نوشتم اینارو دیگه کمتر به ذهنم می یان اما خب برام مهمه که جواب من رو بده !


+ عید قربان هم خوب بود.لاهیجان هوا واقعاً سرد بود !


+ این روزها به آسمون خیره می شم و نگاه می کنم و می بینم ابرا دارن می یان و تمام سطح آسمونو می پوشونن ! اونوقت یاده خیلی چیزا می یفتم !!

چهارشنبه 4 آذر ماه سال 1388

اینکه چرا همه دارن این روزا خدافظی می کنن رو نمی دونم اما می دونم که باید خیلی صبور باشم وبشینم و به رفتنشون نگاه کنم !
شقایق اینا هم خبر رسیده که ذفتن سوئد ! زنگ هم اصلن نزدم هرچند می دونم که این شایعه بیشتر از 90 درصد درسته چون داشتن کاراشون رو درست می کردن که برن !
بدون حتی یه دونه اس ام اس ، بدون خدافظی ! واقعاَ آدما چه فکری می کنن که این مدلی باهام رفتار می کنن ! آره ... ناراحت شدم ! که چی ؟! به جهنم !

2 شب پیش دیدم یه ناآشنا منو ادد کرده ! خلاصه بعده چند دقیقه دیگه آنلاین شد ! بعداَ فهمیدم که این آبجی نبلویه پدرامه !
ماجرا خیلی طولانیه و البته خیلی هم مهم نیست اما نکته ی مهمش اینجاست که پدرام یه هو باهاش قهر کرد و دیگه جوابش رو نداد !
اونم چون قبلن آیدی من رو از پدرام گرفته بود واسه همون به من رو آورد و با من صحبت کرد !نبلوفر خیلی دختر ماهیه ! واقعا ض خوب بود با اینکه یه شب باهاش حرف زدم اما اینو فهمیدم !
گفت که به پدرام بگم : خیلی بی معرفتی ، خیلی بی معرفتی که باهام خدافظی نکردی !
شنبه هم واسه آلمان بلیط داره و داره از ایران می ره ! واسه همیشه!
اینکه چرا پدرام جوابش رو دیگه نداد رو نمی دونم اما می دونم که قضیه رو هر جور که بخوایم نگاه کنیم می بینیم که حداقل یه خدافظیه خشک و خالی هم باید باهاش می کرد هر چندم که ازش ناراحت باشه !
پدرام خیلی بچه ی خوبیه ! خیلی بیشتر از یه ادد لیست معمولی برام ارزش داره.خیلی بیشتر از این حرفا ... کلاْ آدم عزیزیه پیش من !
اما کاش این کارو نمی کرد.نمی دونم نبلوفر چقدر بابتت این قضیه اذیت شد اما می دونم که خیلی نگرانش شده بود.بهش می گفت : داداشی !:دی
جالبه !
همین امشب به پدرام زنگ زدم.اول می گفت نمی شناسه نیلوفر رو اما بعد که تعریف کردم دید که باید بشناسه !
ماجرا خیلی غمناک بود.چون نیلوفر خیلی دپرس بود.کلی بهش انر}ی سعی کردم بدم.کلی با تب و تاب زندگی رو واسش تعریف کردم!
چیزی که نیستم رو بهش نشون دادم ! اونم کلی انرژی گرفت .امیدوارم تو آلمان زندگیه خوبی داشته باشه !به نجوم علاقه داشت ! امیدوارم بتونه به آسمون پر ستاره ای که می خواد برسه ...

نبلوفر قرار شد که بابت کاری که کردم واست برام یه آرزو کنی ! چون دلت پاک بود چون مطمئن بودی که اگه برام آرزو کنی حتماَ بهش می رسم ! پس من الان تو دلم یه چیز رو آرزو می کنم و تو هم مطمئنم طوری دعا می کنی که من به خواسته ام برسم ! خداحافظ برای همیشه ...

پنجشنبه 28 آبان ماه سال 1388

بالاخره یه فیلم دیگه هم تموم شد.فیلم "دنیای درون " یه فیلم خیلی جالب بود.از اونایی که با شخصیت ژسره داستان کلی گریه کردم.جالبه ! چرا یه پسر جلویه یه دختر گریه نمی کنه ؟!می خواد بگه : من مردم ، هیچوقت اشک من رو نمی بینی ؟!
اما همیشه هم اینطور نیست !
یادمه وقتی داشتم از کنار یه قبرستون رد می شدم یکی مرده بود.بعد خانواده ی طرف داشتن عزاداری می کردن پسره کلی گریه می کرد اما یه دختره اومد بغلش کرد و آرومش کرد !
پس گاهی وقت می تونه ادعا کردن.مطمئناَ همه ی آدما دل دارن و زن و مرد نداره.وقتی دختره کلی پشت در التماس کرد که بیا بازم با هم باشیم اما پسره با اینکه دلش می خواست اما در رو باز نکرد و یه هو جلو دهنش رو گرفت تا صدای گریه اش رو خفه کنه یاده خودم افتادم ! البته من هیچ ربطی به این داستان ندارم.ینی کسی التماسم رو نکرده که بخوام این مدلی گریه کرده باشم اما یادمه چند ماه پیش وقتی گریه ام گرفته بود و هی بغضم رو می خوردم ونمی خواستم گریه کنم همینجوری خودم رو خفه می کردم ! اون موقع این جمله رو نوشتم : خوردن بغض ، از زهر هم تلخ تره !
بهتره که آدم بغضش رو نخوره.گریه کردن یه چیزه عالیه که خدا تو وجودمون گذاشته !


+ امتحان های میان ترمم داره می یاد ! کلی باید درس بخونم.یه سری کتاب سفارش دادم از تهراه برای کارشناسی که دارن می یارن.می خوام بخونم.ینی مطمئنم که تهران قبولم.به قوله یکی از بچه ها : هیچی غیر ممکن نیست !

+ قیافه ام داشت حالم رو بهم می زد.رفتم آرایشگاه کلی تغییر کردم یه هو.به قوله محدثه : عین تازه عروسا شدم !!!! اما به نظر خودم فقط یه کم بهتر شدم نه عین عروسا.من که ابروهام رو زیاد نازک نکردم ! تازه دلم می خواست موهام رو صاف کنم امانشد! ولی حتماَ صاف می کنم.باید خیلی قشنگ بشه !

+هوا به شدت داره سرد می شه ! یه هو بارون بارید و یه هویی نفهمیدیم چطوری خورشیدمون رفت پشت ابرااا !!

+ دلم برایه نامه گرفتن و نوشتن تنگ شده ! به پدرام گفتم برام نامه بنویسه ! اما فک نکنم یادش بمونه.هر چند ادمیه که گاهی یه کارهایی می کنه که اصلن ازش انتظار نداری و یه هویی سورپرایزت می کنه !

+ من می تونم اون دانشگاهی که می خوام قبول شم ! شک ندارم !

یکشنبه 17 آبان ماه سال 1388

حرف حرفه منه !
مطمئن باشید !
اینکه تشخیص بدین این رو من نوشتم یا نه رو کی می دونه ؟!
این پست رو من نوشتم نه اونی که فکرش رو می کنین !
اسم نویسنده همونه که بود اما من اینم !!!!


+ چه حرفایی !! اینا وقتی بود که یه بار نویسنده ی جایی بودم که کسی فکرش رو نمی کرد من نوشتم !!
الآن هم تو همون صفحه هستم که قبلن سیو کردمش !!

+ من آرومم.دارم یه فیلم جدید رو نگاه می کنم.فیلمم رو می بینم و خودم رو جایه شخصیت اصلی می زارم ! باهاش گریه می کنم ، می خندم و فکر می کنم !!
کاری ندارم ! جز اینکه هر روز می رم دانشگاه.با بچه ها سر و کله می زنم.سعی می کنم خودم رو کنترل کنم و کسی غیر از خودم نباشم اما گاهی حس می کنم کاش یه بازیگر بودم ! چون می تونم نقش هر کسی رو بازی کنم جز خودم !! همینه دنیا.شاید من به درد حسابدار شدن نخورم ! دعوا نمی گیرم. راستی به قوله پدرام از کی تا حالا دعوا رو می گیرن ؟! :دی از همین لظحطه که من می خوام !گفتم پدرام !! عیبی نداره.خلاصه همه یه روزی همدیگه رو میندازن دور ! اونم اگه رفیق دو ساله اش رو که من باشم رو بندازه دور هم مهم نیست چون داره کار طبیعت رو انجام می ده اما کاش فقط قبلش اینقدر معرفت داشته باشه که به این قضیه اعتراف کنه !! ای بابا ... من سخت نمی گیرم.آدما یه هو بی وفا می شن و منم یه هو تنها می شم !!
وقتی پرستو _ همون که نباید یه چیزایی باشه اما هست _ رو دیدم ینی رفتم واسه اش دارو خریدم که حالش بهتر شه یه سر رفتم خونه ی قدیمی مون که کلاس چهارم بودم.وارد کوچه ای شدم که 10 سال بود توش قدم نذاشته بودم !! چی بگم ؟! تلخ بود یا شیرین ؟! خب حس بی حسی بود.اوضاع خیلی تغییر کرده بود اونجا !! دنیایه دیگه ای شده بود اونجا.یادش بخیر از خونه ی پشت خونمون که شبا تاریک می شد خلی می ترسیدم! اما خب اونجا یه خونه ی جدید شده بود ینی یه مجتمع جدید !!
خونه ی اکرم هم بود.چه بلاهایی که سره خانواده ام نیاورد !! چه افتضاح هایی.اگه اون موقع مامان اینا طلاق می گرفتن هم مثله الآن هیچ حسی نداشنم.با این تفاوت که بابا رو خیلی دوست داشتم اون موقع !! یادمه بابا یه بار اومد خونه از سره کار.رفتم وقت غذا خوردن نگاش کردم وگفتم : بابا چقدر قشنگ غذا می خوری ! می دونی چی بهم گفت ؟! گفت برو گمشو اونور !!!!!   خب دیگه.همه که قرار نیست یه زندگیه عالی داشته باشن! بعضیا تا آخر تنها می مونن.پسر و دختر نداره که! منم رفتم گم شدم و تنها موندم البته !عیبی نداره.بعدش هم هیچی تغییر نکرد.دلم می خواست داخل خونه برم و نگاه کنم و ببیم می تونم هنوزم رد اون طنابایی که مامان واسم خریده بود و یه تاب درست کرده بود رو پیدا کنم یا نه ؟! اما خب اینم نمی شد ...
آدما همشون یه جورایی متفاوتن.حتی اگه مثله هنگامه خیلی شاد باشی و سرحال با هزار و یک و جور درگیری ! حتی اگه مثله من با هزار جور اشفتگی فکری و فکره اینکه خلاصه سرآخر فرقی نمی کنه کی باشه می اندازدت دور مثله یه آشغال!
قضاوت کردن رو دوست ندارم.چون همش دوست دارم آخرش اشتباه قضاوت کرده باشم.چون اول اشتباه قضاوت می کنم.چون بد قضاوت می کنم !!!!

+ آهـــــــــــــــــــــــــای آدمهایه روزی کروه ی زمین که من رو می شناسید و نمی شناسید ، چه با من حرف زده باشید و چه نزده باشید ، چه من رو دیده باشید و چه ندیده باشید ... گاهی فقط گاهی فکر کنید! من با همه متفاوتم.با همـــــــــــــه ی دنیا! چه فرقی می کنه کجایه کره ی زمین زندگی کنم و چه فرقی می کنه که 500 تومن تو جیبم باشه و چه 500000000000000 تومن! من با هموتن متفاوتم در هر صورت!!! یک بار هم که شده تلاش کنین من رو بشناسید.ارزشش رو دارم.مطمئن باش ...

شنبه 9 آبان ماه سال 1388

جالبه !
خیلی جالبه که ما آدما یه هو از این شاخه به اون شاخه می پریم.یه هو تصمیم می گیریم که دیگه دوست نداشته باشیم و یه هو همه چیز و همه کس رو ترک کنیم !
البته اگه بخوایم در واقعیت بهش نگاه کنیم بیشتر تلخ به نظر بیاد تا جالب .اما همین که گاهی یکی ما رو ترک می کنه و یه چیزی می مونه رو دلمون ، بیشتر احساسی باشه که قبلن هم دوست داشتیم بچشیم.ینی قبلن به خودمون می گیم اگه منو ترک کنه چه احساسی بهم دست میده ؟ و اونوقت شاید آرزو کنیم که اگه هم بشه بد نیست ! یه احساس جدید رو تجربه می کنیم !
تجربه کردن کلا َ چیزه جالیه ! من تجربه کردن رو دوست دارم.راستش زیاد فرق نمی کنه احساسم مثله الآن تلخ باشه یا مثله یه روزه دیگه شیرین ! کلاَ تجربه کردن خوبه !
باید فکر کنیم چرا یه هو ترکت می کنه ! باید دلیل داشته باشه.ادم باید جرعت داشته باشه و بتونه اون دلیل رو پیدا کنه و بیانش کنه که اگه نکنه یه ترسو بیشتر نیست !
بیان کردن خیلی چیزها جرعت می خواد ! خیلی حرفا . اونقدر که آدم باید انرژی 1 ساله برای حل یه مساله پیچیده رو بذاره برای گفتن یه جمله فقط ! که اونم گاهی اون انرژی مصرف می شه اما بازم بیان نمی شه!
شایدم اینم جرعت بخواد.ینی حتماَ می خواد.جرعت گفتنش رو ندارم.ینی جرعت خیلی چیزها رو ندارم.حتی اینجا !
جرعت نمی کنم ارزوهام رو بنویسم.جرعت نمی کنم بگمشون.جرعت نمی گم جمله هایی که مثله بالش مونده بین گلوم و نه پایین می ره و نه بالا رو بگم.
افسوس می مونه خیلی چیزها برایه من ! وقتی چیزی رو نمی گی باید اینم قبول کنی ! قبول کنی که هیچ کس نمی تونسته ذهنت و اون لحظه بخونه و درکت کنه !درک کردن خیلی سخته.اگه بتونی کسی رو از ته دلت درک کنی راه 100 ساله ی یه مسئله رو رفتی.
وقتی نه می تونی بگی در عین حال انتظار درک شدن هم داری ، اونوقت خودت رو تصور کن.رو یه مبل پشمی بزرگ نشستی و داری به یه جا خیره می شی.اون یه جا همونیه که می خوای باشه اما تو مثله یه فیلم داری ازش کم کم دور می شی.هی زور می زنی حرف بزنی و بگی اما اون داره هی دور تر می شه! یه هو می یبینی خیلی ازت دور شده و صدات بهش نمی رسه !حتی اگه بخوای خیلی راحت حرفت رو بزنی.اونوقت اون احساس تلخه که اون اول گفتم می یاد سراغت.احتمال اینکه پشیمون باشی خیلی زیاده اما اون تلخیه بهت یادآوری می کنه که تو الآن یه احساس جدید رو تجربه کردی و در عین حال تنها موندی !!!!

پنجشنبه 7 آبان ماه سال 1388

دوشنبه بود! 

با ندا رفتیم برای دکتر پوست!  

همون بعدازظهش یه بارونی گرفت که اون سرش ناپیدا ! 

تاحالا به عمرم همچین بارونی ندیده بودم! تا جایی که تاکسی که باهاش می یومدم حسابی رفت زیر بارون ! ینی نه زیر بارون اما زیر پایی اش ا اومد بالا.ماشین خاموش شد و من و ندا زدیم دل بهدریا و با اینکه تازانومون آب بود اما رفتیم بیرون ! کلی از سرما لرزیدیم از سرما!  

۲ تا خیر اومدن و به ما کمک کردن !

من حسابی می لرزیدم ! 

ه خاطر همن یه سرمایه ناجور خوردم که گلوم داره می ترکه از بس که خار خار می کنه ! 

خلاصه اینکه حسابی حالم رو گرفت.وقتی رسیدم خونه فکرش رو نمی کردم اینجوری بشه.تاحالا این همه مدته که دارم تو شمال زندگی می کنم تاحالا هوا رو اینجوری ندیده بودم که یه هو اینقدر خراب بشه ! 

اونم قسمت شیرینی فروشی امیر تا حداقل ۲۵٪ دیوار رو آب گرفته بود !باور کردنی نیست به هیچ وجه ! 

یه جورایی سیل اومده بود خلاصه ! 

امروز هم رفتم آزمایش خون دادم.خیلی دردم گرفت.چون ازمایشم زیاد بود باید زیاد خون می گرفت.الآنم که اینجام.مثله همیشه تو کافی نت کافی شاپ قاموس !  

کاش یه کم تنوع پیدا کنم تو زندگی ! روز مرگی می دونی چیه ؟! 

  

 

+یک جلسه با رئیس دانشگاه داشتیم!خیلی حرف زدم اما اونا فقط توجیح می کردن.همیشه همینطوریه دیگه ! 

+ تو کلاس کامپیوتر استادم تشویقک کرد.نمی دونم چرا با اینکه یه تشویق ساده بود اما منو ذوق زده کرد! مرسی استاد !  

+ بابا اومده.بابت اون دفعه هنوز باهاش قهرم.آشتی هم نمی کنم !تا اون باشه که اینجوری رفتار کنه !  

 

+ ای بابا ! من همه چی رو می دونم اما نمی دونم چرا افکارم هی اصرار داره به یادم بیاره مسائل رو ! من همه چی می دونم ذهن عزیزم.همه چی هم یادمه ! عین روز !

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>